بازدید: 22 بازدید

بیرون از پنجره‌ای که تا کف اتاق میرسید، داخل حصار رو می دیدم. که تاریک شده بود. مثل سرمه، چشم، چشم را نمی بیند. دود اسفند و کندر سرتاسر اتاق را پوشانده و من از لابلای پرده دود تقلا می کنم که چهار چشمی همه چیز را ببینم. زن ها با شتاب به این طرف و آن طرف می روند. لطیف برادر کوچکم کنار من خوابیده، بینی‌ اش فس فس میکند، دندان هایش را به هم می ساید و چنان دندان قروچه ای در گوشم می پیچد که دلم به تاب می‌ افتد…

در دو لنگ چوبی اتاق با جیر جیر باز و بسته می شود. دود و هوای تاریک و شلوغی، همه جا را پر کرده و من خیلی میترسم. زیر لحاف خِپ می کنم و خودم را به گرمی سستی آور لحاف می سپارم…