بازدید: 19 بازدید

مهمنه بانو که نزد پیرمرد حضور داشت از او پرسید، خوب پیرمرد بگو ببینم شرط سوم تو چیست؟ پیرمرد گفت: تو شیرین را بسیار دوست می داریم مهمنه بانو، تا آنجا که نه تا به امروز هیچ خواهری خواهرش را تا این حد دوست داشته و بعد از این خواهد داشت، و برای رهایی از مرگ ها حاضری از تار و تختت بگذری، پیرمرد رو به وزیر کرد و گفت: اجازه بده حرفم را تمام کنم. حاضری از تاج و تخت بگذری این را خوب می دانم، اما نیازی به این گذشت نیست،…

پیرمرد ناگهان حرفش را قطع کرد و رو به دایی کرد و گفت آه که چقدر تشنه هستم. چه چیزی از آب گوارا تر و از شربت شیرین تر و خنک تر می توان یافت. پیرمرد گفت هیچ میدونید مردم شهر تشنه هستند. رو به وزیر کرد و دوباره گفت وزیر فکری به حال مردم کرد ای؟ وزیر گفت سوراخ کردن کوه کاری سخت و بسیار مشکل است. پیرمرد روبه حکیم کرد و گفت حکیم جوابت را یافتی؟ در این هنگام مهمنه بانو که صبرش تمام شده بود به پیرمرد گفت شرط سومت را می گویی یا نه..