بازدید: 23 بازدید

داستان درباره مردی به نام قیس است که به خارج از ایران سفر کرده و در آنجا قرار است با دوست خود آصف دیدار داشته باشد. آصف در خانه نیست به همین دلیل قیس تصمیم میگیرد مقداری پیاده روی کند. در حین مسیر در کوچه ها سرگردان میشود و در یکی از کوچه ها مردی را میبیند و با خود میگوید که اگر دنبال او برم احتمالا مسیر را پیدا کنم. اما از شانس او مسیر به گورستان ختم میشود. آن مرد در آنجا قرار است به دیدار عشق خود برود. این اتفاق قیس را به دوران جوانی خود بر میگرداند. جایی که عاشق دختری 17 ساله شده بود…