بازدید: 20 بازدید

در یکی از شب ها که مرد جوان طبق معمول در حال پیاده روی و خیال پردازی است که متوجه میشود زنی با کلاه زرد و پارچه ای تو توری که صورت او را پوشانده در کنار جوی آب گریه میکند و آنقدر ناراحت است که متوجه حضور او نمیشود. مرد جوان تصمیم میگیرد به او کمک کند. بعد از کمی گفت و گو تصمیم میگیرند که بیشتر با هم آشنا شوند. آنها به مدت 4 شب متوالی با هم صحبت میکنند و درباره زندگی، عشق، خانواده و خودشان باهم صحبت میکنند. مرد جوان متوجه میشود که این زن عاشق شخص دیگری است…