فرمانده ای که توی راهروی بود، با صدای پاشنه کفشش روی سنگفرش و با پژواک بلندی که توی راهرو پخش میشد اومد و با صدای بلند دستور داد به سربازی که توی تاریکی بود. ما برای تغذیه نوزادان شیر نداریم، از گرسنگی گریه می کنند و از کمبود غذا به شدت مریض شدیم. شما و سربازان تون نصف شبی ریخته اینجا و دو تا زن رو میترسونید و با بچه های بی گناه وحشیانه رفتار میکنید و تهدیدمون میکنید. اونم فقط به خاطر اینکه یه آدم هرزه فاسد شایعه کرده که ما عیاشی کردیم. من که میدونستم موضوع چیه دست و پام لرزید…

 

8 بازدید